اینکه یک آدمی به گمشده داشتن عادت کرده باشد بعد یک روز صبح ببیند دیگر هیچ گمشده ای ندارد، نمی داند دیگر برای چه باید زندگی کند. می دانم که می گویم.
مثل آدمهای مریض نشستهام و هی حال خودم را بدتر میکنم. دارم اساماسهای ارسال شدهام را شخم میزنم.این اواخر که خب هیچ خطری وجود ندارد. هی میروم پایینتر و هی دلم میریزد پایین. هی میروم پایینتر و چشمهایم را میبندم و آرزو میکنم که هیچوقت به هیچجا نرسد. بالاخره اسمش را میبینم و به خودم میلرزم. میدانم که هرچیز جا مانده و پاک نشده پیامی داشته. میترسم که یکی از پیامها را باز کنم. ولی من آدم مریضی هستم. باز میکنم و میخوانم که نوشتهام : "پر پر شدهام. کاش باد منو با خودش میبرد. کاش تو باد بودی لااقل." یا وقتی گفته بود که چه میخواهم که اینهمه مهربان شدهام و گفته بودم که : "بگو آآآآ..." و گفته بود که من آدم نمی شوم حتمن. میخوانم که صدایش زدهام :"بچهام؟" یادم نمیآید او چه جوابی داده بود. من فقط خودم و عاشقانگیهایم یادم میآید و او تا بی نهایت دورها رفته. چه قدر این روزها هیچ کس را ندارم که اینطور صدایش بزنم و دوستش بدارم و عاشقانگی کنم با کلماتی که باید برای او باشد، برای او خلق شود. اگر او هم مثل من لعنتی باشد، تمام حرفهای مرا پاک کرده باشد و فقط عاشقانگیهای خودش را ثبت کرده باشد، ما چهقدر تلخ تمام شدهایم پس. بغض میکنم و هرچه قدر که آب دهانم را قورت میدهم بغضم بزرگتر میشود. چه قدر نبودنش خالی بی پایانی بود و من چه قدر نمیدانستم.
ای ساکنان سرزمین ساده ی خوشبختی!با من از عشق حرف نزنید. نمی دانید که چه حرف ها دارم و با چه بغض هایی حرف هایم را می بلعم. نمی دانید که من کجای این آفرینشم و شما کجا. ما هیچ چیز از هم نمی دانیم. بیایید با هم از عشق حرف نزنیم.
آ...ه احساس رهایی بخش هم چراغی...
نمیدانم این همه نگرانی برای چیست! نگران زیبایی، دندانها و آیندهام هستند. انگار قرار باشد همه چیز یکهو نابود شود و من با سیگارهایی که نخ به نخ دود میشود با هم به آسمان برویم. هیچ کس نیست که حتا حاضر باشد که ابتدا وجود من را اثبات کند بعد این همه فلسفهی زیبایی تحویلم بدهد. هیچ کس نیست که حتا بگوید زیبایی چیست که من به خاطر حفظش نباید سیگار بکشم یا زندگی کنم. فقط همه سعی میکنند با رقتبارترین کلمهها چروک دور چشم و دندانهای سیاه را برای من کابوس شبانه کنند تا من یک روز با اولین نخ سیگار صبح اول طلوع، همراه با سوزش معده و دندانهای ریخته و پوست چروکیده دود شوم و به آسمان بروم. همه چیز به همین سادگی اتفاق میافتد.

دیروز پانزده دقیقه باران بارید.
دقیقن همان پانزده دقیقه ای که من دیر کردم
و تو منتظرم ایستادی
زیر باران.
امروز هی باران می بارد
کسی، جایی، در انتظارم است...
مخفیانه سیگار می کشیم. مخفیانه راه می رویم. مخفیانه فکر می کنیم، می خندیم، حدس می زنیم، فحش می دهیم، گم می شویم و همین روزها مخفیانه می میریم.
دلم برای عاشقانگی کردن تنگ شده، بعد از تو عاشقانگی هایم طعم خیانت می دهد، پاییز و زمستان و بهار هم ندارد. یک روزه، بی معنا، فراری. و تو نمی آیی. بیایی هم دیگر همان آدم قبل نیستی، باشی هم برای من نیستی و من محکومم که تا ابد دیگر عاشقانه نباشم، دلتنگ نباشم. "دوستت دارم" گفتن هایم دروغ های مضحکی باشد که حالم را به هم بزند، هم از خودم، هم از کسی که ادای غش و ضعف در می آورد با شنیدنش. طفلی دخترک ۱۹ ساله ی پاییز ۸۷! دخترک بیچاره ای که هیچ نمی دانست چنین سرنوشت شومی در انتظارش است.